از این همه هق هق فرو خورده
خسته ام!
به خدا،دل من برای
یک لبخند
بی هزار معنا پشت آن
تنگ شده است!
برای یک خواب ساده - بی رویا، بی کابوس -
و حتی یک آغوش بی اشک....
حالا تو هی برایم از اما و اگر ها بگو،
اما به جان خودم قسم!
که از میان قصه ها صدایم می کنند...
بگذارید بروم....
پریشانم بانو!
مثل بادی که میان دو پنجره ی بسته
سرگردان است...
پ.ن.1. چه بغض بدی دارم...
پ.ن.2. به این سرگردانی من هی بخند...
پ.ن.3. از صفر شروع کردن عادت من شده....
عجیب است!
با این همه مداد رنگی
تمام شعر های من سیاه نوشته می شود.
پ.ن.1. این شعر و شعر قبلی نوعی تجربه گرایی در سبک شعریم هستند.
پ.ن.2. اگه بفهمم چرا آدمایی که مطالب منو می خونند،نظر نمیدند یکی از مشکلاتم حل میشه...
پ.ن.3. شاید یه مدت نباشم...
پ.ن.4. هوای بابلسر این روزها عالیه..
این روزها
شبیه کلاغ تنهایی هستم
نشسته بر روی شاخ ی خشک درخت کاجی پیر
که
نای آواز کردن هم ندارد....
پ.ن.0. به یک اتفاق خوب برای افتادن نیازمندم....
پ.ن.1. برگشتم بابلسر... گاهی باید یه قدم به عقب برگشت تا بشه بلندتر پرید...
پ.ن.2. بی خیال خارج رفتن شدم... فعلا باید دنبال کار بگردم...
پ.ن.3. رویاهامو از دست دادم، بی رویاهای کودکی آدم وارد مرحله ی بزرگ شدن میشه...
پ.ن.4. حوصله ی آدم ها رو خیلی کم دارم... تو اتاقم غرق میشم... تو خودم... دارم پوست میندازم...
پ.ن.5. همش فکر می کنم به جای همه ی این بدشانسی ها قراره که یه اتفاق خیلی خوب بیافته....
پ.ن.6. وقته خاموشیه....
خسته ام بانو!
آنقدر کابوس هایم تکراری شده
که دیگر با رویا از خواب می پرم!
این شبانه های تنهایی
دیگز بر زخم هایم مرهم نیست...
بیا بانو!
به شب هایم قدم بگذار،
رویایی
پر از تو و هم آغوشی و لبخند...
هه! چه خوش خیالم...
چشم هایم دیگر دل دل نمی کنند؛
این بغض همیشگی
خیال شکستن به سرش زده است.
پ.ن.1. شاید یه مدت ننویسم...
پ.ن.2. برام دعا کنید یه اتفاق تو راهه که میتونه زندگی مو از فرش به عرش برسونه....
پ.ن.3. تلنگر من منتظرم...
پ.ن.4. نانا دوست عزیزم، من منتظر حرف زدن باهاتم...
پ.ن.5. دعا کنید...
با این همه رویای مانده در راه
و چشم منتظر خواب های من؛
سهم شب های بیداری و روزهای تاریکم
تنها سنگینی کابوس هایی است
که لحظه ای رهایم نمی کند.
دل دل نکن چشم من،
دیگر اشک نمی ریزم،
سال هاست می دانم
پشت شکستن این بغض همیشگی،
سبک شدن نیست...
پ.ن.1. این روزها سرد و تاریکم،مثل آخرین ثانیه های یک محکوم به اعدام...
پ.ن.2. رویاهام رو به پایان هستند، من دچار زندگی شدم ...باید منطق رو بپذیرم...
پ.ن.3. تلنگر عزیز لطفا با من تماس بگیر.
پ.ن.4. یه رویا برام مونده بود، همه رویاهام رو کنار گذاشتم برای رسیدن به این رویا..این همه انتظار کشیدم.باور داشتم خواستن این رویا بهم کمک می کنه که بهش برسم.اما نشد، نمیشه...انتظارم به راحتی شکست... سرد و دلشکسته ام....
پ.ن.5. چه فایده ای داره؟هیچ چیزی اتفاق نمیافته که این راه توش کمی نور باشه...
پ.ن.6. باید برگردم به آغاز....
پ.ن.7. چقدر پشت دلم خالیست...
پ.ن.1.
من از تو گریزی ندارم بانو!
حتی اگر نفس نکشم
باز هوای تو از سرم نمی رود!
هر شب هم،
کابوس یا رویا،
فرقی نمی کند،
از آستین خواب هایم
همیشه نام تو
بیرون می آید...
پ.ن.1. چیزی واسه گفتن نیست...
پ.ن.2. چرا کسی نظر نمیده؟
هزار هزار قصه ی عاشقانه هم برایم بخوانی
باز اندوه کابوس های تنهایی
دست از سر خواب هایم بر نمیدارند...
این همه بهانه ی بهاری به چه دردم می خورد؟
وقتی که پاییز هنوز به پایان نرسیده است.
و می دانم زمستان در راه است.
حجم این همه بغض نشکسته
مرا تا صبح بیدار نگه می دارد
و پر می شوم از فکر های پر از اما و اگر...
دلم برای یک خواب ساده تنگ شده است...
بی رویا... بی کابوس... آبی مثل مرگ...
پ.ن.1. عید امسال خوش نمی گذره،عید نیست...
پ.ن.2. به هیچ کدام از نقشه هام نرسیدم....
پ.ن.3. دلم گرفته مثل همیشه...
پ.ن.4. منتظرم....
این روزها
حتی از رویاهای خوش هم
بغضم می گیرد،
چه برسد به کابوس های زخمی همیشگی...
این هوای بهاری هم فایده ای ندارد
خواب من هنوز زمستانیست؛
و من می دانم که طوفان در راه است
و هنوز آتشی به خانه ام نیامده...
این شب ها
حتی فکر تو
تنها
اتفاقی است برای افتادن
میان کابوس های نبودنت....
چه کنم بانو؟!
سالهاست که دیگر
شاهزاده ی قصه های کودکیم نیستم....
پ.ن.1. یک سال دیگه هم گذشت.سخت...خیلی سخت... و شروع سال بعد،سال جدید،سخت تره،چون شرایط رو می دونم.می دونم که چی قراره پیش بیاد...عجیب حالی دارم، نه شوق شروع سال جدید و نه حتی رویایی... حال عجیبی دارم.بی حوصله...می خندم تو جمع و تو خلوتم سنگم...
پ.ن.2. می خواستم یه مطلب بلند در مورد تغییر سال جدید بگم دیدم حرفی ندارم....
پ.ن.3.هدف های سال آینده: 1- رفتن از ایران 2- رفتن از ایران 3- رفتن از ایران.....
پ.ن.4. چه قدر سکوت دارم.شاید یه مدتی پیدام نشه....
دوباره در سکوت غرقم بانو،
من کابوس هایم را
در این بغض همیشگی فریاد می زنم،
واژه ببافم که چه شود؟
من از حجم این همه نا امیدی می ترسم،
انگار نه انگار
که این همه حس خوب هم در این هوا جاریست...
تو بگو بانو،
با هجوم این همه تردید چه کنم؟
خنده دار است،
همه به من می گویند:
"تو با زخم هایم بزرگ می شوی"
هه!!! پس این روزها چیزی نمانده دستم به آسمان برسد...
پ.ن.1. این روزها از همیشه ساکتترم....
پ.ن.2. عید نزدیکه و من از خودم دورتر میشم...
پ.ن.3. آدم یه جاهایی رو مجبوره....
پ.ن.4. چقدر حرف داشتم....
پ.ن.5. همه از تلخی و سکوت من شاکی اند این روزها....
پ.ن.6. فیلم چیزهایی که نمی دانی رو رفتم...عالی بود ...علی مصفا کارکتری رو بازی می کرد که رویای من بود...
پ.ن.7. سیمین دانشور هم به جلال پیوست...