من مي رفتم و مي رفتم
وزمان و مکان
در جدالي سخت در هم مي پيچيدند
رنگي نبود
ستاره اي خاموش شد
دلم ديگر همراه ثانيه ها نتپيد
من بودم در ميان بستري از خار
و قاصدک ها که همراه باد ميرفتند
هوا بوي آشنايي نزديک ميداد
-کسي به نزديکي مرگ-
صدايي از دور مرا مي خواند
و من ميلرزيدم...
صداي دهشتبار دروغ ميشنيدم
که مرا با نام کوچک مي خواند
و انگاه خيس از عرقي سرد-چون شبنم-
بر پيشاني چشمهايم را گشودم...