سلام،حالت چطوره؟همه اونجا خوبن؟
چيکارا ميکني؟هنوزم همه رو مي بخشي؟هنوزم صبر مي کني که شايد همه آدم بشن؟خوب بشن؟عاشق بشن؟
غرض ار مزاحمت،بايد يه چيزايي رو بهت بگم.شرمندتم،مي دونم دير وقته،تو هم خسته اي،اما گوش کن...
بازم قاطي کردم.بازم دارم ميرم تو خودم.يواش يواش داره حالم از اين اخلاقم بهم مي خوره!دارم ديوونه ميشم.واقعا ديگه کشش ندارم.
خدايا!من آفريده ي توام.حالا درسته آدم و حوا يه اشتباهي کردن،اما اين دليل نميشه منو گردن بزني.مي دونم بامرام تر از اين حرفهايي؛يه لطفي در حقم کن و يه استراحتي به من بده.خسته شدم.تو که منو مي فهمي؟تو که منو ميشناسي؟
اصلا حواست به منه؟گوش مي کني چي ميگم؟خسته ام،خسته...
گوش کن!من ديگه نمي تونم همبازيت باشم.ديگه بريدم.آخه!يه نشوني،يه چيزي به من بده....يه چيزي که بگم:«آره،اون هواي منو داره...»
مي بيني خدا!توي اين ماه که ميگن همه مهمون تواند.يه خواهش دارم.صاحبخونه که خواهش مهمونش رو رد نميکنه!تمومش کن.همين حالا،هرجور صلاح ميدوني،فقط تمومش کن...
سرتو درد آوردم،مي دونم!اصلا اونجايي؟.....الو.....صدام ميرسه؟.....الو....(صداي بوق اشغال...)