مهر85 - عاشقانه هايم براي تو
قالب هاي وبلاگ آمادهدايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيانپارسي بلاگپرشين ياهو
کسى از شما نگويد خدايا از فتنه به تو پناه مى‏برم چه هيچ کس نيست جز که در فتنه‏اى است ، ليکن آن که پناه خواهد از فتنه‏هاى گمراه کننده پناهد که خداى سبحان فرمايد : « بدانيد که مال و فرزندان شما فتنه است » ، و معنى آن اين است که خدا آنان را به مالها و فرزندان مى‏آزمايد تا ناخشنود از روزى وى ، و خشنود از آنرا آشکار نمايد ، و هر چند خدا داناتر از آنهاست بدانها ، ليکن براى آنکه کارهايى که مستحق ثواب است از آنچه مستحق عقاب است پديد آيد ، چه بعضى پسران را دوست دارند و دختران را ناپسند مى‏شمارند ، و بعضى افزايش مال را پسندند و از کاهش آن ناخرسندند . [ و اين از تفسيرهاى شگفت است که از او شنيده شده . ] [نهج البلاغه]
نويسنده : مازيارمجد:: 18/7/1385:: 12:25 صبح

باد هم که بيايد


ديگر قاصدکي نمانده


که روياي مرا با خود ببرد


تا آسمان


که شايد


خدا ببيندش


يا اينکه بروز به ناکجاآباد


و گم شود مثل


باقي روياها!


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 12/7/1385:: 1:28 صبح

 


 


 


 


 


؟


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 12/7/1385:: 1:15 صبح

فراموش کرده ام


آخرين ستاره اي که چيده ام


در کدامين خاطره جا گذاشتم!


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 11/7/1385:: 1:48 صبح

سلام،حالت چطوره؟همه اونجا خوبن؟


چيکارا ميکني؟هنوزم همه رو مي بخشي؟هنوزم صبر مي کني که شايد همه آدم بشن؟خوب بشن؟عاشق بشن؟


غرض ار مزاحمت،بايد يه چيزايي رو بهت بگم.شرمندتم،مي دونم دير وقته،تو هم خسته اي،اما گوش کن...


بازم قاطي کردم.بازم دارم ميرم تو خودم.يواش يواش داره حالم از اين اخلاقم بهم مي خوره!دارم ديوونه ميشم.واقعا ديگه کشش ندارم.


خدايا!من آفريده ي توام.حالا درسته آدم و حوا يه اشتباهي کردن،اما اين دليل نميشه منو گردن بزني.مي دونم بامرام تر از اين حرفهايي؛يه لطفي در حقم کن و يه استراحتي به من بده.خسته شدم.تو که منو مي فهمي؟تو که منو ميشناسي؟


اصلا حواست به منه؟گوش مي کني چي ميگم؟خسته ام،خسته...


گوش کن!من ديگه نمي تونم همبازيت باشم.ديگه بريدم.آخه!يه نشوني،يه چيزي به من بده....يه چيزي که بگم:«آره،اون هواي منو داره...»


مي بيني خدا!توي اين ماه که ميگن همه مهمون تواند.يه خواهش دارم.صاحبخونه که خواهش مهمونش رو رد نميکنه!تمومش کن.همين حالا،هرجور صلاح ميدوني،فقط تمومش کن...


سرتو درد آوردم،مي دونم!اصلا اونجايي؟.....الو.....صدام ميرسه؟.....الو....(صداي بوق اشغال...)


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 11/7/1385:: 1:32 صبح

رويا نباف


قصه نگو


از عشق حرف نزن


ديوانه!از گريه هايت شعر مي بافم


اشک بريز!


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 11/7/1385:: 1:30 صبح

رها کن خودت را


از وسوسه ي باد وقاصدک


زندگي همين بوي ياس است


فريب ستاره ها را نخور


آنان خورشيدهاي مرده اي هستند


در دوردست ها


بگذار به اميد ديدن شقايق به انتظار بمانيم...


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 9/7/1385:: 12:41 صبح

موندم که اين چه بازيه جديد خداست.من خسته ام.اگه خدا رو ديدي،روي ماهشو ببوس و بهش بگو يه سرم به من بزنه.بگو شنيدن صداش رو خيلي دوست دارم.بگو دلم براش يه ذره شده.


اگه ديديش بگو خسته شدم از تنهايي و از اينکه هي خودمو گول بزنم که امروز يه روز تازه و خوبه.


بهش بگو که من به خاطرش خيلي کارها کردم.بگو يه بارم اون پا پيش بذاره و يه کاري بکنه.بگو من ازش شاکي ام اما دربست نوکرش هم هستم.بگو خسته ام اما بازم باهاش مي جنگم.بگو دلم مي خواد اون اين بازي رو ببره


يادت نره وقتي خدارو ديدي از طرف من روي ماهشو ببوسي... 


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 7/7/1385:: 2:16 صبح

از چي بايد بنويسم؟از کي؟کم آوردم.حرفم نمياد.شعرم نمياد.


فقط فکر ميکنم.خسته ام.انگار خستگي سالهاي زيادي رو دوشمه.ديگه شونه هام تحمل اين بارو نداره.دارم ميشکنم.موريانه ها از تو،وجودمو مي خورن.صداشونو مي شنوم.وجودشونو حس ميکنم.ديگه چيزي نمونده.اين آخره راهه.


نمي خوام خودمو گول بزنم.آدم خواستني نيستم.روحم که داغونه.حالا از اين به بعد فقط من موندم و خودم.بايد تحمل کنم اين تنهايي رو.اما...


شايد اين پايان من باشه.ديگه خدارو حس نمي کنم.من ديگه خدا ندارم.مي دوني بدي قضيه کجاست؟اينکه نمي دوني وقتي دعا ميکني يا مي خواي آرزو مني.حرفاتو به کي بگي...


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 5/7/1385:: 1:3 صبح

لعنتي از جون من چي ميخواي من ديگه تحمل ندارم،بريدم.مي فهمي؟


خسته ام راحتم بذار .ديگه مي خواي باهام چيکار کني؟مگه من کي هستم.به هر سازت رقصيدم.اما تو بازم آزارم ميدي.


مي خواي بشنوي کم آوردم؟آره،من با اون همه ادعا کم آوردم.دارم از دست کارات ديوونهميشم.ولم کن.منو راحتم بذار.بذار آرامش داشته باشم.ديگه کشش ندارم.کاش مي فهميدي...


ميخوام از اين بغض لعنتي رها بشم.راحتم بذار....


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 2/7/1385:: 12:38 صبح
+ !

چي بايد بنويسم؟


بريدم.


خسته ام


حوصله ندارم


 

موضوعات يادداشت



4779:کل بازديد
15:بازديد امروز
موضوعات وبلاگ
حضور و غياب

angel_or_evil_13

لوگوي خودم
مهر85 - عاشقانه هايم براي تو
جستجوي وبلاگ من
 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

لوگوي دوستان
لينک دوستان

تا تو بيايي دوباره عاشق خواهم شد
عاشقانه هايم براي تو
Sleeperُ
عشقولي
طلوع
اشکها ولبخند ها
همين من ساده!
کلبه ي دلتنگي هاي من
وبلاگ تخصصی کامپیوتر ونرم افزار

اشتراک

نام:

ايميل:

 
آواي آشنا
بايگاني
روزهاي سوخته [8]
خاطرات سوخته [8]
زندگي سوخته [6]
شبهاي سوخته [10]
نوشته هاي سوخته [11]
نوشته هاي آخر سال [9]
شروع تازه [12]
يک فصل تازه [10]
يک قصه ي تازه [10]
دوباره سقوط [10]
نا اميدي ها [10]
مهر85 [10]
مهر 85(2) [10]
آبان 85 [10]
آذر و دی 85 [10]
دی و بهمن 85 [6]
بهمن 85 [5]
دست نوشته هاي سوخته [6]
طراح قالب