سلام
آسمان اينجا هنوز ابري است
گهگاهي خورشيد مي تابد
ميان کلام تو
و مردم هنوز خاکستري اند
لبخند چون کلمه اي ممنوع
زمزمه مي شود ميان
لب هاي ديگران...
و من رويا مي بافم هنوز
هر از چندي کنار خيابان
مي فروشمشان
به ذره اي دل خوش...
پدر هنوز بلند بلند شعر مي خواند
و خانه با صدايش گرم مي شود
مادر مآيد و ميرود
و بوي خوش محبت
از دستانش مي بارد
راستي دختر همسايه عروسي کرد
و کوچه نورياران بود
و ميان آنهمه هياهو
من به پچپچه ي ياس و قاصدک و باد
گوش مي کردم...
خوب،ديگر سرت را به درد آوردم
حال تو چطور است؟