از زخمي که به دلم زدي
شعر مي چکد
نگاه را نچشيده ام هنوز
اما چشمانم طعم لبانت را مي شناسد
خسته ام و شب در من ادامه دارد
دستانم تنهايي را در آغوش مي کشند
هرازگاهي پاهاي نا اميدم
مي لغزد در خيالي دور
هرچند باز روياهايم
همراه قاصدک هاي صدا
با باد به ناکجاآباد مي روند
ديگر مي دانم که ستاره ها هم سقوط مي کنند
و از بوي ياس مست نخواهم شد
«دلم عجيب گرفته است...»