شبهاي سوخته - عاشقانه هايم براي تو
قالب هاي وبلاگ آمادهدايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيانپارسي بلاگپرشين ياهو
صله رَحِم، سبب دوستي مي شود . [امام علي عليه السلام]
نويسنده : مازيارمجد:: 29/11/1384:: 10:7 عصر

بازم مثل روزهاي قبل دلم گرفته و«هيچ چيز،نه اين دقايق خوشبو که روي شاخه نارنج ميشوند خاموش..»دلم رو باز نمي کنه.خسته ام.اما ترم جديد شروع شده و وقتي براي استراحت نيست.


خيلي وقنه که ديگه دل با کسي نيست،ديگه فريادرسي نيست...


مي خوام با کسي باشم اما کسي نمي خواد با من باشه،مي خوام از همه ببرم،تنها باشم و به کسي چه اگر تنهايي خوبي دارم.شايد اينجوري دلم خر بشه...خسته شدم...نياز به يه انرژي تازه دارم،به يه احساس تازه...


اميدي ندارم،آرزو ندارم،اما خب خودمو خر مي کنم با چيزهايي که ندارم...


 


 


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 28/11/1384:: 11:21 عصر

براي فرداي سياهم


                 از ترانه ها،قصه اي بيرون مي کشم


                                             شايد شادم کند!


اما؛واي!!!


           سياهي دلم


                                دامن ترانه هاي سفيد را


                                                   لکه دار کرد.


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 28/11/1384:: 11:18 عصر

اگر امروز


        چيزي جز  فردا برايم نمانده


                                            در فرذا چه خواهم داشت؟


          جز شبي مهتابي و شايد يک شعر...


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 28/11/1384:: 1:2 صبح

به ديدارم بيا هر شب


در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند


دلم تنگ است.


بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند


شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها


دلم تنگ است.


بيا بنگر چه غمگين و غريبانه


در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال


دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها


واين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.


...شب افتاده است و من تنها و تاريکم.


ودر ايوان من ديريست


در خوابند


پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي


بيا اي مهربان با من!


بيا اي ياد مهتابي!


                      


                           مهدي اخوان ثالث


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 26/11/1384:: 8:20 عصر

ياد گرفتم که نخندم وقتي خوشحالم


          يا ببندم چشمهارا وقتي بيدارم


                    همه از رنگ گويند و من هيچ نمي بينم


                            همه از عشق گويند و من از آن بيخبرم...


سرد و خشکم مثل اين ديوارها


                 ناله اي خسته پس از فريادها


                        وسوسه اي تشنه به اي عادت ها


                                           آتشي پنهان در اين باورها....


 


اين ترانه ي يه گروه راک ايرانيه به اسم خاک سرخ.کارشون خيلي خوبه.تمام آهنگاشون رو دوست دارم...


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 26/11/1384:: 8:3 عصر

خيلي خسته ام،بدجوري دلم گرفته؛امروز با خدا حرف زدم و فقط خواستم منو زودتر بکشه.اينجوري بهتره.هم براي من که ديگه ناي جنگيدن ندارم و هم براي اطرافيانم که خيلي اذيتشون مي کنم.


من خسته ام از جنگيدن با همه ي چيزهايي که تو اين3-4 سال تحمل کردم.و حالا بدون هيچ همراهي،دارم زندگي مي کنم.اين تنهايي داره منو نابود مي کنه.بارها زمين خوردم ولي به اميد آينده بلند شدم.بارها ديگران باعث ازارم شدند اما چيزي نگفتم.اما من هم کم آوردم.خدايا،اگه مي خواستي بهم اينو ثابت کني،خوب من کم آوردم.من نمي خوام بازم اشتباه کنم.خسته شدم.اين عذابو تمومش کن...


خدايا من ميدونم بنده ي گناهکار و حقيري هستم و هيچوقت نتونستم راضيت کنم اما اين لطفو در حقم بکن.کاري کن من بميرم...


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 25/11/1384:: 10:16 عصر

شايد اين جمله خيلي کمک کنه:


همواره در پيوند با روياها باش،چرا که با مرگ روياها،زندگي چون پرنده بال شکسته اي است،که ياراي پرواز ندارد.


 


                                                  لنگستن هيوز


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 25/11/1384:: 1:18 صبح

دلم بدجوري گرفته؛براي يکي از دوستام sms دادم که:


«دلم ميخواد با يکي حرف بزنم،تا سبک بشم،ليست دوستامو نگاه مي کنم،اما کسي نيست.هيچ کس...چقدر تنهام...خيلي تنهام.»


امروز بدجوري بغضم گرفته،دارم از تو ميشکنم،ديگه طاقت ندارم...


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 25/11/1384:: 1:11 صبح

دلم خالي از هر روياست


            و پژواک ندايي در آن نمي پيچد


                           خسته تر از هميشه؛


آرام


آرام


آ


ر


ا


م


                     سخت وسنگين ميشود؛


   کجاست آبي که در آن روزنه اي ايجاد کند


آرام


آرام


آ


ر


ا


م


...


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 25/11/1384:: 12:49 صبح

I feel I know you
I don"t know how
I don"t know why


I see you feel for me
You cried with me
You would die for me


I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside


You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn"t be
You tried to see inside of me


And now I"m leaving you
I don"t want to go
Away from you


Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside


You cannot hide
I know you tried
...To Feel...To Feel


من احساس ميکنم تورو ميشناسم


نمي دونم چرا


نميدونم چه جوري


 


مي بينم براي من احساس مي کني


با من گريه مي کني


براي من ميميري


 


من ميدونم بهت نياز دارم


من ميخوام تو


آزاد بشي از همه ي دردهايي که


درون خودت داري


 


تو نمي توني پنهان کني


ميدونم که تلاش کردي


تا همون بشي که نمي توني باشي


سعي کردي درون منو ببيني


 


و حالا من ترکت ميکنم


من نمي خوام ازت دور بشم


 


لطفا سعي کن بفهمي


دستمو بگير


آزاد شو از همه ي دردهايي که


درون خود نگه مي داري


 


تو نمي توني پنهان کني


مي دونم که تلاش کردي


تا احساس کني...تا احساس کني...


 


 

موضوعات يادداشت



4779:کل بازديد
15:بازديد امروز
موضوعات وبلاگ
حضور و غياب

angel_or_evil_13

لوگوي خودم
شبهاي سوخته - عاشقانه هايم براي تو
جستجوي وبلاگ من
 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

لوگوي دوستان
لينک دوستان

تا تو بيايي دوباره عاشق خواهم شد
عاشقانه هايم براي تو
Sleeperُ
عشقولي
طلوع
اشکها ولبخند ها
همين من ساده!
کلبه ي دلتنگي هاي من
وبلاگ تخصصی کامپیوتر ونرم افزار

اشتراک

نام:

ايميل:

 
آواي آشنا
بايگاني
روزهاي سوخته [8]
خاطرات سوخته [8]
زندگي سوخته [6]
شبهاي سوخته [10]
نوشته هاي سوخته [11]
نوشته هاي آخر سال [9]
شروع تازه [12]
يک فصل تازه [10]
يک قصه ي تازه [10]
دوباره سقوط [10]
نا اميدي ها [10]
مهر85 [10]
مهر 85(2) [10]
آبان 85 [10]
آذر و دی 85 [10]
دی و بهمن 85 [6]
بهمن 85 [5]
دست نوشته هاي سوخته [6]
طراح قالب