اين همون شعري است که تو فيلم شبهاي روشن خونده شد،عاشق اين شعر و اون فيلمم...
دل من همي داد گفتي گواهي که باشد مرا روزي از تو جدايي
بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم بر آن دل دهد هر زماني گوايي
من اين روز را داشتم چشم و زين غم نبوده ست با روز من روشنايي
جدايي گمان برده بودم و ليکن نه چندانکه يکسو نهي آشنايي
به جرم چه راندي مرا از در خود گناهم نبودست جز بي گنايي
بدين زودي از من چرا سير گشتي نگارا بدين زود سيري چرايي
که دانست کز تو مرا ديد بايد به چندان وفا اينهمه ببيوفايي
سپردم به تو دل ندانسته بودم بدين گونه مايل به جور و جفايي
دريغا،دريغا،که اگه نبودم که تو بيوفا در جفا تا کجايي
همه دشمني از تو ديدم و ليکن نگويم که تو دوستي را نشايي
نگارا من از آزمايش به آيم مرا باش بيش از اين آزمايي
مرا خوار داري و بيقدر خواهي نگر تا بدين خو که هستي نپايي
«منوچهري دامغاني»