نوشته هاي آخر سال - عاشقانه هايم براي تو
قالب هاي وبلاگ آمادهدايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيانپارسي بلاگپرشين ياهو
دانش، گنج بزرگي است که فنا نمي پذيرد . [امام علي عليه السلام]
نويسنده : مازيارمجد:: 25/12/1384:: 5:30 عصر

نزديک عيده.هرچند زياد خوشحال نيستم اما بعضي لحظات مثل کودکي هام به ياد عيد که ميافتم شاد ميشم.يه لبخند گوشه ي لبم ميشينه.


سال نوي همه ي شما مبارک.احنمالا اين آخرين نوشته ي من قبل از سال جديده.براي همه تون دعا ميکنم . اميدوارم همه ي شما برام دعا کنيد


براتون آرزوي سالي خوب مي کنم


و آرزو مي کنم به هر چي ميخوايد برسيد


و آرزو مي کنم شاد باشيد


اما بالاتر از همه چيز براتون آرزوي سالي پر از عشق مي کنم...


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 23/12/1384:: 1:47 صبح

چند روز پيش من توسط برادران امر به معروف دستگير شدم چون بعد از يه تولد ساکت در مکان عمومي(توي اين دکه هاي تو رودخونه ي بابلسر)خواستم چندتا از دخترهاي همدانشکده اي رو با ماشينم برسونم.سوار شدن اونها يه طرف و رسيدن برادران از يه طرف ديگه.


اونا ما رو بردن مقر.کلا رفتارشون خوب بود غير از يکيشون که اتفاقا ريش بلندتري از بقيه داشت.اما اينکه من دوتا نامحرم عقب ماشينم سوار شده بودند براي اونا قابل هضم نبود و باعث شد به اين نتيجه برسند که من نه مسلمونم و حتي اجازه ي بردن اسم خدا رو ندارم.هر چي هم ميتونستند ليچار بارم کردن.اما چندتاشون ه واقعا خيلي خوب رفتار کردن.مخصوصا سرهنگ... که واقعا رفتار مناسبي داشت.


من برام سوال پيش اومده که سوار کردن 2تا دوست چه ايرادي داشته باشه يا گرفتن يه تولد دانشجويي ساکت بدون کار خلاف شرع؟من نميدونم کي ميخوان بفهمند اگه اينجوري جلوي مارو بگيرند بدتر ميشه.مي تونستند خيلي بهتر با ما رفتار کنند.حالا دفعه ي بعد ما تولد رو تو خونه ميگيرم.اين تنها نتيجه اخلاقي اين توقيف بود!


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 23/12/1384:: 1:39 صبح

چيزي به عيد نمونده؛هر سال ميگم سال بعد سال خوبيه ولي نيست.امسال که نبود.به عقب بر ميگردم و به سالي که گذشت نگاه مي کنم.خالي و سياه.پوچ و مزخرف.ديگه عيد رو دوست ندارم.ديگه از سال نو خوشم نمياد.دلم شديد گرفته و مي ترسم به سال بعدي که به بدي امسال فکر کنم.حالم بده.به هفت سين فکر مي کنم و بچه گي هام.به چشم دوختن به ماهي که کي چرخ مي زنه و آجيل و شيريني و اسکناس هاي تا نخورده ي لاي کتاب.


دلم گرفته،از روزها متنفرم.از شبها هم.از اين بيهودگي متنفرم و از اين خستگي هميشگي.نمي خوام با کسي حرف بزنم چون فقط باعث ناراحتي اطرافيانم ميشم.شايد زندگي مزخرف من زود تموم بشه و من از اين وضع راحت بشم.


خسته ام...خسته...


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 19/12/1384:: 1:44 صبح

حالم از همه چيز بهم ميخوره.از خودم،از اين زندگي،اينترنت،اين وبلاگ،همه چيز.دارم ديوونه ميشم.خسته شدم.اميدمو از دست دادم.فقط ميخوام همه چيز تموم بشه.مي خواب بخوابم و هيچوقت بيدار نشم.


حالم بهم مي خوره از غصه هاي تکراريم و بازيه چيزي نيست زود خوب ميشم.از نقابهام بدم مياد.مي خوام همه چيز تموم بشه. فقط همين.


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 9/12/1384:: 12:38 صبح

تو را من چشم در راهم شباهنگام


         که مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي


و زان دلخستگانت راست اندوهي فراهم.


                                               تو را من چشم در راهم.


شباهنگام،در آن دم که بر جادره ها چون مرده ماران خفتگان اند،


در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پاي سو کوهي دام


گرم ياد آوري يا نه،من از يادت نمي کاهم


تو را من چشم در راهم.


 


                                            «نيما يوشيج»


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 9/12/1384:: 12:33 صبح

دلم عجيب گرفته؛به قول سهراب :دلم گرفته،خيال خواب ندارم...


خسته ام،از اين روز مره گي-مرگي-دارم تو خودم مي پوسم.مثل يه درختم که نمي دونم کجا ريشه بدونم.مي خوام برم اما نمي دونم کجا،ميخوام عوض بشم،اما...


نگرانم،نکنه زندگيم قراره همين جوري ادامه پيدا کنه،بي هيچ تغييري،بدون هيچ اميدي...مي ترسم،از فردا.نه از مرگ که خيلي وقته باهاش کنار اومدم-هرچي باشه من يه بار مردم-از روز مرگي و عذاب مي ترسم.از اين مردگي-نه زندگي-مي ترسم.از اين تنهايي...


ميخوام رويا ببافم،مي خوام ترانه بسازم و شعر بگم.مي خوام عاشقانه هام رو براي تو بخونم.مي خوام ديوونه باشم.دلم مي خواست يه کوله مينداختم رو دوشم و راه بيفتم و برم با جاده تا نا کجا آباد.برم جاده سانتياگو،بيت المقدس و مکه...


اين سه تا مسير مذهبي رو دوست دارم برم،نه بخاطر اينکه مسيحي يا يهودي يا مسلمونم،چون خدا رو دوست دارم،چون بهش اعتقاد دارم...


نياز به يه هم صحبت داره منو ميکشه اما‍...


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 8/12/1384:: 8:19 عصر

براي تو مي نويسم؛تو که يه جا تو اين دنياي پهناوري.کسي که همه ي عمر منتظرش بودم.شايد هيچوقت اينارو نخوني،اما يه روز تو مياي همونطور که فروغ گفت :کسي مي آيد که مثل هيچکس نيست.


مي دونم اونجايي؛هر شب به باد پيغام هامو ميگم و باهاش يه بوسه همراه مي کنم.آخه ميدوني باد خيلي عاقله؛همه جارو گشته.اون ميدونه تو کي هستي و کجايي...بعضي روزا رو چمن دراز مي کشم و به ابرها نگاه ميکنم.آخه اونا قشنگند.ميشه ساعتها به اونا نگاه کرد و خسته نشد.مي دونم اونجايي لابلاي همين مردم.مي دونم که يه اتفاق ساده باعث ميشه که تورو بشناسم.صبر ميکنم.شايد همه ي عمرمو.اما حتي اگه آشنايي با تو يه لحظه باشه،اما به اين صبر مي ارزه.


 


و من دستانم را در باغچه خواهم کاشت


                           سايه اي باشد که در آن دمي بياسايي


و نگاهم را فرشت خواهم کرد


                           و بر قدمهايت بوسه ميزنم


قلبم ايمان دارد که روزي ميايي


                           و لبانت پيغام آور تبسم 


                                     براي دل خسته ي من خواهد بود.


مي دانم روزي خواهي آمد


                              «کسي که مثل هيچکس نيست»


 


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 8/12/1384:: 1:13 صبح

خدا


روز اول آفتاب رو آفريد‍؛آفتاب چشم آدمو مي سوزونه.


روز دوم دريا رو آفريد؛دريا پاهاتو خيس مي کنه.


روز سوم چمن رو آفريد؛وقتي چمن رو ميزني فرياد ميکشه،بايد نوازشش کني


روز چهارم حيوانات رو آفريد؛نفسششون گرمه.


روز پنجم صدا رو آفريد؛بعضي صداها خيلي بلنده.


روز ششم انسان رو آفريد،زن،مرد و بچه ها؛من بچه هارو ترجيح ميدم چون وقتي ميبوسيشون صورتشون نرمه.


روز هفتم سکوت رو آفريد؛تا دراز بکشي و ابرارو نگاه کني و کل تاريخو توشون ببيني.


و خدا فکر کرد چه چيزي هنوز کمه و 


در زوز هشتم جورج رو آفريد و اين خيلي زيباست.


 


اين آخر فيلم روز هشتمه.فيلمش فوق العاده است.ديوونه کننده.بي نظير.


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 7/12/1384:: 11:20 عصر

براي کي دارم مي نويسم؟براي دلم-کدوم دل؟-؟براي ديگران؟من که بازديد زيادي ندارم!براي خدا؟اون هميشه صدامو ميشنوه...شايد براي...


خسته ام.داشتم فيلم روز هشتم رو مي ديديم.براي چندمين بار.بازم بغض کردم.بازم خراب شدم.داغون.کاش به پاکي جورج بودم يا مي تونستم مثل هري عوض بشم.داغونم.شدم اون هرزه گياهي که گلاش پرپر دستاي....


اين نيز بگذرد؛خدايا بازم آزمايش،بازم امتحان.خدا من نه ايوبم،نه کس ديگه..من مازيارم يه بنده ي ناچيز؟،يه گمراه...من تنهام،ديگه حضورت رو حس نمي کنم.خدا کجايي؟منو تنها نذار،چرا دلم اينقدر سرده؟چرا هيچ آتيشي توش نيست...دارم ديوونه ميشم.کمکم کن...


 

موضوعات يادداشت



4778:کل بازديد
14:بازديد امروز
موضوعات وبلاگ
حضور و غياب

angel_or_evil_13

لوگوي خودم
نوشته هاي آخر سال - عاشقانه هايم براي تو
جستجوي وبلاگ من
 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

لوگوي دوستان
لينک دوستان

تا تو بيايي دوباره عاشق خواهم شد
عاشقانه هايم براي تو
Sleeperُ
عشقولي
طلوع
اشکها ولبخند ها
همين من ساده!
کلبه ي دلتنگي هاي من
وبلاگ تخصصی کامپیوتر ونرم افزار

اشتراک

نام:

ايميل:

 
آواي آشنا
بايگاني
روزهاي سوخته [8]
خاطرات سوخته [8]
زندگي سوخته [6]
شبهاي سوخته [10]
نوشته هاي سوخته [11]
نوشته هاي آخر سال [9]
شروع تازه [12]
يک فصل تازه [10]
يک قصه ي تازه [10]
دوباره سقوط [10]
نا اميدي ها [10]
مهر85 [10]
مهر 85(2) [10]
آبان 85 [10]
آذر و دی 85 [10]
دی و بهمن 85 [6]
بهمن 85 [5]
دست نوشته هاي سوخته [6]
طراح قالب