شروع تازه - عاشقانه هايم براي تو
قالب هاي وبلاگ آمادهدايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيانپارسي بلاگپرشين ياهو
خداوند، سکوت را در سه جا دوست دارد :به هنگام خوانده شدن قرآن، به هنگام پيش رفتن به سوي دشمن، و به هنگام تشييع جنازه . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
   1   2      >
نويسنده : مازيارمجد:: 17/1/1385:: 11:53 صبح

سلام


تو مي دوني ترس از دست دادن يه دوست خوب چه معنايي داره؟مي دوني وقتي دلت با تمام وجود کسي رو مي خواد و هي مشت به قفسه سينه ات ميزنه که بهش بگو.که بهش بگو، و تو نميگي چون ميترسي بزاره بره و تو حتي اين چند لحظه ي ناب با اون بودن رو از دست بدي؛دوستش داري بهش نگي؛ميزاره ميره تا بگي؛و اونوقت مجبوري هميشه اين درد دلتو تحمل کني وگاهي بري تو اين فکر که اگه بگم شايد اتفاقي نيافته اما يه ترس مبهم مياد تو سرت که اگه 1% بره چي؟...و باز کز مي کني توي خودت...گاهي سعي مي کني با ايما و اشاره چيزي بهش بفهموني اما نميشه تو هرروز عاشقتر ميشي و يه روز مياد که از دستش ميدي و ميري توي اين فکر که حتي يه بار هم شانستو امتحان نکردي...


مي دوني ترس چيزي در خور اون نداشتن هميشه عذابت ميده،هيچوقت به نکته هاي مشترک فکر نميکني بلکه به تفاوت وتفاوت وفاصله ها و....اونوقته که جرئت يه دوستت دارم ساده هم ازت گرفته ميشه...


من در آيينه رخ خود ديدم


و به تو حق دادم


آه مي بينم،مي بينم


تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي


من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم


ما پسرها معمولا وقتي کسي رو دوست داريم خيلي ترسو ميشيم،ترس گفتن و نه شنيدن،ترس دورشدن،ترس فاصله هاو اونوقته که ميريم توي خودمون و سکوت مي کنيم و زجر مي کشيم...


هميشه فکر مي کردم براي عاشق شدن بايد يه نفر رو لااقل 2-3 ماهي بشناسم،به روحيات همديگه آشنا بشيم اونوقت شايد...اما تو زندگيم دو بار عاشق شدم اولي بعد از 10 روز،دومي بعد از يه نگاه و 2روز...


من خوشبختانه تا بحال به لطف خدا،عاشق آدمهاي فوق العاده اي شدم و تا بحال درست و واقعي عاشق شدم.خدا رو شکر مي کنم که توي عشق سابقم کمکم کرد هر چند پاياني ويران کننده داشت،و دعا مي کنم اگه عشق تازه ام عشق درست وپاکيه؛اگه عشقه؛کمکم کنه،دعا مي کنم ....


پ.ن.راستي autocad 2006 رو خريدم!


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 17/1/1385:: 11:28 صبح

سلام


من هم تصميم دارم صبر کنم،مي خوام با حوصله شقايق هامو پرورش بدم.مي خوام علف هاي هرز رو بکنم،و حشرات مزاحم جز اون چندتا که قراره پروانه باشند رو ازش دور کنم.مي خوام شبها بذارمش زير تجير....


من هميشه ميرم زير بارون حالا شدتش مهم نيست،اما از چترها بدم مياد.ميرم زير بارون و سرم مي گيرم رو به آسمون ميزارم بارون منو بشوره....


من هيچوقت از حرف ديگران نترسيدم،به حرفهاشون-جز اون چندتايي که برام مهم بودن-کاري نداشتم.نمي ترسم دوستامو از دست بدم،چون از دست دادمشون.اما حق با توه،مدتي بود که فرق کرده بودم.ديگه به حرف دلم گوش نمي کردم.ازش دور شده بودم.من يه بار عاشق شده بودم و بعد همون عشق نابودم کرد.اما ايرادي نداره من مي خوام بازم عاشق باشم اما بهم بگو که اصلا درسته عاشق يه آدم شد؟من ترسم از يه شکست ديگه نيست.ترسم از اينه که نکنه راه اشتباه باشه...


دعاي تو بهترين هديه تولدي بود که امسال گرفتم،مطمئنم که خدا صداي تورو ميشنوه،برام دعا کن.به دعاي تو نياز و اعتقاد دارم.هر چند فکر نکنم فايده اي داشته باشه اما من هم برات دعا مي کنم...


اما واقعا برام يه معجزه هستي.ديگه کمتر احساس تنهايي مي کنم و هر روز کلي اميد دارم که امروز چيزه جديدي ياد مي گيرم.مي دوني من براي همه دوستام مشاور خيلي خوبيم اما تو از جنس ديگه اي هستي...


تو خوبي و اين نهايت حرفهاست.متشکرم بخاطر حضورت...


 


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 17/1/1385:: 12:43 صبح

تو که مي داني،همه ندانند،لااقل تو که مي داني!


من مي توانم از طنين يک ترانه ي ساده


هزار ديده...گريه بچينم.


من شاعرترينم!


 


تو که مي داني،همه ندانند،لا اقل تو که مي داني!


من مي توانم از اندام استعاره...حتي


پيراهني براي بابونه و ارغنون بدوزم.


من شاعر ترينم!


اما همه نمي دانند!


اما زبان ستاره،همين گفتگوي کوچه و آدمي ست


اما زبان ساده ي ما،همين تکلم يقين و يگانگي ست


مگر زلالي آب از برهنگي باران نيست؟


تو که مي داني!


بيا کمي شبيه باران باشيم.


 


«سيد علي صالحي»


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 16/1/1385:: 11:3 صبح

خسته ام


م آيي همسفرم شوي؟


گفتگوي ميان راه بهتر از تماشاي باران است


توي راه از پوزش پروانه سخن مي گوييم


توي راه خوابهامان را براي بابونه هاي دره اي دور تعريف مي کنيم


باران هم که بيايد


هي خيس از خنده هاي دور از آدمي،مي خنديم،


بعد هم به راهي مي رويم


که سهم ترانه وتبسم است.


مشکلي پيش نمي آيد


کاري به کار ما ندارند


نه کرم شبتاب و نه کژدم زرد.


وقتي دستمان به آسمان برسد


وقتي که بر آن بلندي بنفش بشينيم


ديگر دست کسي هم به ما نخواهد رسيد.


مي نشينيم براي خودمان قصه مي گوييم


تا کبوتران کوهي از دامنه ي روياا به لانه برگردند.


غروب است


با آن که مي ترسم


با آن که سخت مضطربم


باز با تو تا آخر دنيا خواهم آمد.


 


«سيد علي صالحي»


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 16/1/1385:: 10:55 صبح

سلام


من مي خوام که خوشحال باشم،مي خوام بخندم ولي دلم با فشار بغضي که روي گلوم مياره جلوي منو ميگيره.حق با توه و من در تحيرم که تو چگونه چيزهايي رو که حتي خودم پنهانش مي کنم وازش فرار؛مي بيني؟تو کي هستي؟يه معجزه؟


حق با توه،من خيلي وقته فکر مي کنم اگه من توي اين دنيا نباشم هيچ چيزي ازش کم نميشه.من هميشه جنگيدم و بيشتر اوقات شکست سهم من بود.حق با توه،من بايد آروم باشم.تو چه جوري ته دل منو ميبيني؟چقدر ترس شيرينيه وقتي کسي هست که ته دل آدم رو بخونه!برام بگو اونجا ديگه چه خبره؟!چيز ديگه اي هم اونجا هست؟


من از قلبم مي ترسم چون به من چيزهايي مي خواد که ازم خيلي دوره ومن مي ترسم از شنيدنش هرچند دوستش دارم.اما کاش مي دونستي بعضي اوقات چقدر سخته که دلت چيزي رو بخواد تو نتوني برآوردش کني....


من مي خوام بارون بياد اما ابر خاکستري بي باران پوشانده اسمان را يکسر،و من چشم دوختم به اين ابر و هي تو نخ ابرم که بارون بزنه؛آخ!اگه بارون بزنه...


من مدت زيادي نيست که تو دلم شقايق کاشتم،اما اين شقايق خيلي سريع داره رشد مي کنه و من هيچ نمي تونم جلوي رشدشو بگيرم-و شايد اصلا نمي خوام!-اين معجزه ي کوچک خدا بود...


امروز بنا به توصيه تو به قلبم نگاه کردم و چيزهاي خوب و بد زيادي رو توش ديدم.چيزهاي گفتني و ناگفتني توش زياد بود...


حق با توه شايد اين منم که فرصت هاي خدا رو نمي بينم.احساس نويي وتازگي مي کنم.از توي قلبم احساس يه جوشش گرم ميکنم و قلبم خيس ميشه...ومن دوباره متولد شده ام.


تولدم مبارک.....


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 15/1/1385:: 1:48 عصر

روزي به قاصدک عاشق خواهم گفت


تا براي شقايق سرخ رويايي


                               از جنس نور


                                            عطر خاک


                                                      و تار وپود اين شعر عاشقانه ببرد


               روزي خواهم گفت...        


 


پ.ن.واقعا في البداهه بود                      


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 15/1/1385:: 1:44 عصر

سلام


واقعا تعجب مي کنم وقتي مي بينم کسي  من رو از پشت اين نقاب خودساخته اينقدر خوب ميبينه و شوکه ميشم چون ميبينم چيزي براي پنهان کردن ندارم که اين حسي ترسناک و دلنشين رو براي من مياره.


يه دوست خيلي خيلي خيلي.... عزيز به من گفته که وقتي خدا مياد که نوازشت کنه وکنارت باشه حواستو جمع کن چون ممکنه تا مدتها دوباره اتفاق نيافته.اما من ميتر سم که اين اتفاق افتاده باشه و من حواسم پرت بوده.من هميشه هر چيزه کوچيکي رو يه نشونه از طرف خدا مي دونستم اما يه مدتي بود که حواسم بکل پرت بود....


همون دوست به من گفته که اين بحران يه مهمونه.من ميدونم.يه مهمون ناخونده-واقعا ناخونده؟-اما جوري نشسته که انگار قصد رفتن نداره و من نمي دونم چه جوري ريشه شو بزنم...


مي دوني هميشه براي دلم مي خوندم که:


                                نيست ندايي که بگويد با من:اندکي صبر سحر نزديک است


                               هر دم اين بانگ برآرم از دل:واي اين شب چقدر تاريک است


اما حالا يه ندايي هست،يه معجزه.مي دوني حضور نوراني و آبي تو اينقدر رو من تاثير داشت که دلم يهو هواي نماز خوندن کرد.من با تو معناي ديگه اي از مسلمون بودن رو فهميدم.حضور گرمت واقعا روي من تاثيري مخرب! اما سازنده داشت...


من هيچ ديني ندارم.در مورد بيشتر دين ها خوندم.از اسلام محمد تا تورات موسي.حتي آيين ماني و... اما هيچکدوم دلمو آروم نکرد و من در نهايت فقط به خدا ايمان آوردم و تصميم گرفتم دين خودم رو داشته باشم.اما با ديدن تو احساس کردم بايد بيشتر بدونم.اين حس عجيب و فوق العاده ي نياز به نيايش و حرف زدن با خدا به صورت نماز رو هيچوقت احساس نکرده بودم.هميشه با خدا حرف ميزدم اما بيشتر به عنوان يه دوست تا خدا...


ميدوني حرفات باعث شده برگردم واز اول به همه چيز فکر کنم.از ابتدا و شروع همه چيز و اين خيلي خوبه...بابت همه چيز ممنونم


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 13/1/1385:: 1:7 عصر

حال ما خوب است


 اما تو باور مکن....


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 13/1/1385:: 1:5 عصر

امروز 13 فروردينه،بايد برم بيرون تا 13 در بشه اما نه دلي مونده،نه حال و حوصله اي.من تنها توي اين خونه ي درندشت نشستم و فکر مي کنم و از زندگي مي نالم-هرچند که زندگي از دست من بيشتر نالانه-


امروز 13 فروردين،ته يه تعطيلي بلند مدت،دوباره دانشگاه،دنبال نمره دويدن،دوباره تکرار و.... هم دلم مي خواد دانشگاه شروع بشه چون حوصله ي خونه رو ندارم و هم دلم مي خواد شروع نشه چون حوصله ي دانشگاه رو ندارم....


امروز 13 فروردين،آغاز يه سال جديده،آغاز يه شروع مجدد.مي خوام به خودم برسم اما ...من مي خوام بهتر بشم،مي خوام شاد باشم از اين گرداب لعنتي بيام بيرون-يکي از دوستام بهم گفته که دلش روشنه بزودي ميام بيرون-اما خدا برام هي معما ميفرسته.مي خوام يه مدت فقط به خودم فکر کنم.خودمو-اين مازيار مزخرف جديد رو-بهتر بشناسم.کمک مي خوام...


امروز 13 فروردينه و من ديوانه ام.منتظر يه معجزه بودم اما اين معجزه اينقدر ازم دوره،اونقدر دور از دسترسه که حتي خودم هم باورش نمي کنم....من ديوانه ام.من خدارو مي خوام و خودمو.اما هيچکدومو ندارم....


 

موضوعات يادداشت


نويسنده : مازيارمجد:: 11/1/1385:: 4:41 عصر

اين نوشته مال کسي که خودش با خوندندنش مي فهمه!!!


من خيلي سعي کردم برات ميل بزنم اما yahoo هي eror ميده،نمي دونم چيکار کنم،از ديدن پيغامت خيلي خوشحال شدم اما يغامي که نتوني بهش جواب بدي خيلي به آدم ضد حال ميزنه!!!نمي دونم راه نجات! چيه اما کاش يه ميل ديگه براي خودت درست مي کردي توyahoo يا parsimail نمي دونم اصلا اين مطلبو مي خوني يا نه،اما من اميدوارم... خبر بده


منتظرم...


 

موضوعات يادداشت


   1   2      >

4779:کل بازديد
15:بازديد امروز
موضوعات وبلاگ
حضور و غياب

angel_or_evil_13

لوگوي خودم
شروع تازه - عاشقانه هايم براي تو
جستجوي وبلاگ من
 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

لوگوي دوستان
لينک دوستان

تا تو بيايي دوباره عاشق خواهم شد
عاشقانه هايم براي تو
Sleeperُ
عشقولي
طلوع
اشکها ولبخند ها
همين من ساده!
کلبه ي دلتنگي هاي من
وبلاگ تخصصی کامپیوتر ونرم افزار

اشتراک

نام:

ايميل:

 
آواي آشنا
بايگاني
روزهاي سوخته [8]
خاطرات سوخته [8]
زندگي سوخته [6]
شبهاي سوخته [10]
نوشته هاي سوخته [11]
نوشته هاي آخر سال [9]
شروع تازه [12]
يک فصل تازه [10]
يک قصه ي تازه [10]
دوباره سقوط [10]
نا اميدي ها [10]
مهر85 [10]
مهر 85(2) [10]
آبان 85 [10]
آذر و دی 85 [10]
دی و بهمن 85 [6]
بهمن 85 [5]
دست نوشته هاي سوخته [6]
طراح قالب