سلام
واقعا تعجب مي کنم وقتي مي بينم کسي من رو از پشت اين نقاب خودساخته اينقدر خوب ميبينه و شوکه ميشم چون ميبينم چيزي براي پنهان کردن ندارم که اين حسي ترسناک و دلنشين رو براي من مياره.
يه دوست خيلي خيلي خيلي.... عزيز به من گفته که وقتي خدا مياد که نوازشت کنه وکنارت باشه حواستو جمع کن چون ممکنه تا مدتها دوباره اتفاق نيافته.اما من ميتر سم که اين اتفاق افتاده باشه و من حواسم پرت بوده.من هميشه هر چيزه کوچيکي رو يه نشونه از طرف خدا مي دونستم اما يه مدتي بود که حواسم بکل پرت بود....
همون دوست به من گفته که اين بحران يه مهمونه.من ميدونم.يه مهمون ناخونده-واقعا ناخونده؟-اما جوري نشسته که انگار قصد رفتن نداره و من نمي دونم چه جوري ريشه شو بزنم...
مي دوني هميشه براي دلم مي خوندم که:
نيست ندايي که بگويد با من:اندکي صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ برآرم از دل:واي اين شب چقدر تاريک است
اما حالا يه ندايي هست،يه معجزه.مي دوني حضور نوراني و آبي تو اينقدر رو من تاثير داشت که دلم يهو هواي نماز خوندن کرد.من با تو معناي ديگه اي از مسلمون بودن رو فهميدم.حضور گرمت واقعا روي من تاثيري مخرب! اما سازنده داشت...
من هيچ ديني ندارم.در مورد بيشتر دين ها خوندم.از اسلام محمد تا تورات موسي.حتي آيين ماني و... اما هيچکدوم دلمو آروم نکرد و من در نهايت فقط به خدا ايمان آوردم و تصميم گرفتم دين خودم رو داشته باشم.اما با ديدن تو احساس کردم بايد بيشتر بدونم.اين حس عجيب و فوق العاده ي نياز به نيايش و حرف زدن با خدا به صورت نماز رو هيچوقت احساس نکرده بودم.هميشه با خدا حرف ميزدم اما بيشتر به عنوان يه دوست تا خدا...
ميدوني حرفات باعث شده برگردم واز اول به همه چيز فکر کنم.از ابتدا و شروع همه چيز و اين خيلي خوبه...بابت همه چيز ممنونم