شعر های من
جایی است برای شکستن بغض همیشگیم
و گاهی رویای یک عاشقانه ی آرام ....
و بانو....(آه بانو...)
که دورترین خیال خواب هایم است...
و هنوز که هنوز است
ندیده به او ایمان دارم...
***
من
پیچیده ترین کابوس ها و رویاهایم را
با ساده ترین کلمات تصویر می کنم...
و
میان اینهمه جنون زندگی وار،
این کلمات ساده
بازیچه ی کودکی هستند،
که از آدم و عشق و زندگی و زخم و کابوس و تنهایی می ترسد...
پ.ن.1. خب به سلامتی دلار که شد بالای دو هزار تومان و سکه هم بالای یک میلیون و تورم ما هم که کم شده،گرونی هم که نداریم مثل بیکار و من نمی دونم چرا هرروز همه دارند بدبخت تر میشند؟ بوی جنگ هم که داره میاد و چند تا ناو جنگی در خلیج فارس اند و بانک مرکزی و نفت و همه چیز تحریم شده و دولت مردان ما شادند واسه خودشون و آقای احمدی نژاد هم برای بچه های نابینا دست تکون میده(به جون خودم راسته راسته!) کلا مملکتمون قاراشمیشه و از همین جا استدعا دارم که کوروش و بقیه پادشاهان سریعتر از خواب بیدار بشن که مملکت ویرون شد رفت!
پ.ن.2. گاهی که میام وبلاگم رو چک کنم یه سری از این تیتر های وبلاگ های دیگه رو می خونم و دوتا فکر به سرم میزنه.یک اینکه من با این همه تفاوت در طرز تفکر اینجا چیکار می کنم و دوما واقعا این آدما اطرافشون رو میبینن؟زندگی حقیقی و واقعیت رو؟
پ.ن.3.گلشیفته لباساشو واسه یک کلیپ در حمایت حقوق زنان و آزادی بیان کند و ملت خاله زنک ما افتادند به جلز و ولز... اما هیچکس به صحبت های بهزاد فراهانی توجه نکرد.چقدر خوب حرف زد. ملت ما جوری برخورد کردند انگار تمام مشکلات ما نابود شده و فقط لخت شدن گلشیفته مشکل ماست.اون آزاده که هر کاری خواست بکنه... تو این کشورم نیست که قانونی رو شکسته باشه...به خودش مربوطه فقط...پس به من و تو ربط نداره چیکار میکنه...تو این کشور روزنامه رو که وا میکنی هرروز پر از جنایت و قتل و تجاوزه...مطمئنا اینا خیلی بدترن...
پ.ن.4. اصغر فرهادی گلدن گلاب رو برد و حالا امیدوارم اسکار رو هم ببره...اما جالبیش اینه که اخبار ایران چیزی نگفت! واقعا جالبه....آقای شمقدری هم به کمک ارشاد خانه ی سینما رو بست...یه سری از نویسندگان رو بازداشت کردند...بیشتر از یه سال از مرگ ندا گذشته و اینا کلا انکارش میشند و پایان نامه میسازند....
پ.ن.5. بهترین جکی که شنیدم اینه که ستاد برگزاری انتخابات گفته: به کوری چشم دشمنان اسلام و آمریکا و انگلیس و اسرائیل و بقیه بچه ها و جنبش سبز و .... صندوق های رای از همین الان پره و تازه کاغذ های رای رو تا هم کردیم!!!!
پ.ن.6. احتمالا بعد این مطلب یا بهم تذکر میدن یا وبلاگم رو می بیندن و اینا...اما داشتم می ترکیدم تازه این یک هزارم حرفام نیست!
گاهی آرزو می کنم کاش میشد
لحظه را نگاه داشت؛
مثلا این دقیقه ی آخر قبل از رفتنت،
و ما هی به ساعت نگاه کنیم
و تو لبخند بزنی که هنوز وقت هست،حرف بزن...
گاهی آرزو می کنم
که کاش میشد
در لحظه ی آخر قبل جدایی
بی هراس از افسر و مامور و مردم
زمان آنجا می ایستاد...
در لحظه ای که لبانم طعم لبانت را می گرفت...
کاش میشد....
لبخند می زنی،می گویی: هنوز وقت هست،باز بگو...
پ.ن.1. یک شعر عاشقانه ی خاص....همیشه این لحظه های قبل جدایی وسوسه ای بود برای شعر گفتن....اسم شعر با برداشتی آزاد از شعر قیصر امین پور عزیزه....
پ.ن.2. شاید هنوز باید روش کار کنم.اما مدت ها بود دلم می خواست عاشقانه بگم...بی دلیل...
پ.ن.3. یه کاری پیدا کردم و فعلا امتحانی اونجام.امتحانی هم برای اونا هم برای من....
پ.ن.4. منتظر کارت سربازیم هستم...
پ.ن.5. خسته ام...تنم خسته است اما دوست دارم این حس رو....
پ.ن.6.کاش کسایی که می خونن یه نظری هم بدند...
پ.ن.7. از شمال برگشتم.4صبح.جاده پر از برف بود...
پ.ن.8. دنبال خونه ام باز....
از این همه شادی گمشده،
سهم من
بغض کودکانه ای است
که دیگر
حتی به لبخند هم می شکند.
من از این همه تنهایی رو به سکوت،
از این همه خیال رو به کابوس
می ترسم.
آنقدر در خواب هایم
بن بست عاشقانه دیده ام
که دیگر دست های کسی
را باور نمی کنم.
حال من دیگر خوب نیست
حتی همین سلام ساده هم
مرا به اشک می رساند....
پ.ن.1. این روزهام عجیب داغون شدند....
پ.ن.2. یه آنفولانزای سختی گرفتم که مرگ رو به چشام دیدم...
پ.ن.3. یه چیزایی پیش میاد که دلم می خواد داد بزنم...
پ.ن.4. دلم پره از آدما،از خودم، از زندگی....
پ.ن.5. دیگه منتظر نیستم.چیزایی که باید میدیدم رو دیدم....
من به جرم خویشتن بودن،
به تبعیدی دائمی
در کابوس هایم،
محکوم شدم.
پر از تنهایی و
درد و حسرت،
من می توانستم،
-باور کن که می توانستم-
اما
خودم را انکار نکردم.
و عشق را،
و بانو را...
هه!حالا بخند!
اما
شاید
من
آخرین بازمانده ی مردمی هستم
که رویا را باور دارند.
حالا تنهایی مرا می فهمی؟
بر پشت زندگیم
بغض،
رد عمیق زخمی به یادگار گذاشته است،
که شب ها در تبعیدگاهم
سر باز می کند.
پ.ن.1. من دیگه به خیلی چیزا اعتقاد ندارم.چیزهایی که نمی تونم ازشون حرف بزنم چون وبلاگم فیلتر میشه.چون واسه خودم مشکل پیش میاد...خنده داره نه؟؟تو کشوری که ادعای آزادی بیان دولتمرداش همه رو کشته، من نمی تونم در مورد طرز فکرم توی وبلاگی که 100 نفر روزی بازدید کننده داره بنویسم! چون قبلا بهم تذکر دادن، چون تهدیدم کردند...
پ.ن.2. دوست عزیزی برام نظر تندی در مورد مطلب قبلیم گذاشته...جالبیش اینه ارتباط یه قسمت هایی از نظرشو با مطلب قبلیم درک نکردم.اما محض اطلاع این دوست و دوستای دیگه ای که نظرشون شبیه ایشونه میگم.من از 5 سالگی دارم کتاب می خونم.قرآن،انجیل،تورات،اوستا،زبور و خیلی کتابای دیگرو کامل خوندم.من از همه طرف کتاب خوندم.از شریعنی و مطهری بگیر تا نیچه و کافکا و ..... من اگه الان نظری دارم یا عقیده ای دارم با آگاهی بهش رسیدم نه از سر یک اتفاق.نمی دونم تا کسی اونجوری که شما می خواید نیست فکر می کنید تا به حال قرآن نخونده یا بهش فکر نکرده.متاسفانه خیلی چیزا رو نمیشه گفت...
پ.ن.3. کار سربازیم دیگه تموم شد.باید منتظر کارت باشم.
پ.ن.4. راستش من منتظر یک خبرم.از یک آدم.که برام مهمه.ولی پیداش نیست خیلی وقته. و من هم نگرانم هم سرخورده....
پ.ن.5. شدم مارکوپولو باز،هر روز یه شهری هستم.خیلی خسته کننده دیگه شده....
پ.ن.6. هنوز تکلیفم واسه آینده مشخص نیست...به خیلی چیزا بستگی داره...
پ.ن.7. یه سرمای خیلی بدی خوردم.فکر کن من سردم شده!!!
پ.ن.8. به خیلی چیزا فکر می کنم این روزا... به خیلی هاشون نباید فکر کنم...
پ.ن.9. گاهی فقط باید بیخیال همه چیز بشی....
پ.ن.10. دلم خیلی پره اما نمیشه هر حرفی رو اینجا زد.متاسفانه...
بخاطر
دقیقه ای که بیشتر در خواب هایم هستی
و
زمزمه ای زیر لب قبل باز کردن کتاب،
و حافظی که می گوید:
"روز هجران و شب فرقت یار آخر شد/زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد"
بخاطر لبخند بعد فال،
و انار سرخی که برایت نگه داشته ام
جشن می گیرم....
پ.ن.1. حامی می خونه شب شب یلداست...یاد دانشکده و جشن های شب یلدامون افتادم.
پ.ن.2. روزهای سخت شاید جلو روم باشه.و انتظاری عجیب اما من قویتر شدم.
پ.ن.3. خونه همیشه خوبه و دوستام...
پ.ن.4. باید خیلی کارا کنم...خیلی نقشه دارم و زمان کمه...
پ.ن.5. شنبه کرمانشاه!!!
شب را دوست دارم
چون
همیشه حرف تو
در خواب هایم هست،
- یا از بودنت یا از نبودنت -
تمام فرق بین رویا ها و کابوس هایم
نون ساده ایست
که حتی بدرد سیر کردنم هم نمی خورد!!
با عشق بازی پلک هایم
شب و خیال تو آغاز شود...
پ.ن.1. اومدم بابلسر.پیش خانواده،تا آخر هفته،خوشحالم....
پ.ن.2. تا آخر این هفته خیلی چیزا مشخص میشه...
پ.ن.3. احساس می کنم که دیگه راحت خوشحال میشم...ناراحتی هام همشون هستند.من یاد گرفتم چه جوری باهاشون رفتار کنم...
پ.ن.4. امتحان ایتالیایی رو قبول شدم....
پ.ن.5. باورتون نمیشه اما این شعر با این جمله به وجود اومد: من انکار خویشتنم"!!! نمیدونم چی شد به این شعر رسیدم!!!
پ.ن.6. باید خیلی چیزا بهم ثابت بشه.توسط دیگران و توسط خودم...
پ.ن.7. دوستای وبلاگ نویس جدیدی پیدا کردم که خیلی خوب می نویسن.
قصه ی من مدت هاست که به پایان رسیده است.
نه شاهزاده ای
برای عاشقی،
برای نجات دادن داشت
و
نه جادوگری برای کشتن!
ساده بود
شبیه مرگ،
تلخ،
مثل مردی که اشک می ریخت...
و ترسناک،
مانند مردی که خودش را در کابوس هایش گم کرده است...
.
.
.
سالهاست که در پایان قصه مرده ام!
پ.ن.1. امتحان ایتالیایی رو دادم و بد نبود.5شنبه نتیجه اش میاد...
پ.ن.2. چه دیار اسرار آمیزیست دیار اشک......چقدر از این روح پریشونم خسته ام....
پ.ن.3. من منتظر یه خبرم....یه حرف...
پ.ن.4. تلنگر جالب بود که برگشتی....
پ.ن.5. قصه چیه؟؟ دیگه نمی دونم.قصه ی من مدتهاست تموم شده.من فقط سیاهی لشکر قصه های دیگه ام....
پ.ن.6. حس شبی رو دارم در قطب شمال....تمام نشدنی.که حتی دیگه اسمش شب نیست و کسی هم منتظر طلوع خورشیدی توش نداره....
پ.ن.7. من خودمم،دنبال آرامشی که خودم،دیگران و زندگی ازم دریغ می کنن...من دیگه حتی خودمم نیستم....خودمو گم کردم....
پ.ن.8. من منتظرم....
روی آرزوهایم خط بکش،
دیگر نگاهت
ادامه ی رویاهایم نیست
و
من باز هم تنها می مانم
این ماجرا تکراری شده،
و
کلاغ قصه هایم هم می داند
دیگر به خانه اش نخواهد رسید!
در این روزهای تاریک و تلخ
شب هایم روشن ترین لحظات من است،
و کابوس هایم
بهترین خواب هایم...
پ.ن.1. سفارت ایتالیا هم که شاید ببندند.
پ.ن.2. شنبه ی بعد امتحان دارم...
پ.ن.3. این شعر رو قبلا گفته بودم.اولش قرار بود بشه یک تمرین ترانه سرایی که نشد و باز شعر شد...
پ.ن.4. دوران سختی پشت سر گذاشتم، الان شاید اوضاع بهتر نشده باشه اما دیگه دارم کنار میام...
پ.ن.5. می خندم!!!نه از شادی...
حوای من!
سر به هوای تو دارم،
در این
شبهای بلند...
میان آن همه کابوس ممتد،
دست دست می کنم
تا ظهور رویای تو!
اما بانو
انگار سیب را هنوز
نچیدی
که به خواب هایم
سقوط کنی...
پ.ن.1. هیچوقت آدم مذهبی نبودم،اما محرم رو یه زمانی خیلی دوست داشتم.الانم خوشم میاد از قیمه نذریش،از تعزیه خونیش و اینا..اما محرمی که من دوست داشتم مال کودکیم بود.مال زمانی که بچه ی خوبی می شدم تا مادرم برام زنجیر بخره و یه شب داییم منو ببره و من با اون زنجیر کوچیک زنجیر بزنم و به آدمای بزرگ با تعجب نگاه کنم که چه جوری زنجیر میزدند.من نوحه های اون موقع رو دوست داشتم و اون تکیه های عذاداری که واسه اذیت کردن نبود،واسه سد راه نبود که سبز بود و حس خوبی میداد...این روزها نوحه هایی که به گوشم میرسه همش چرت و پرته.هر مهملی رو می خونن...حالم رو بد می کنه... نمی فهمم چرا خیابونارو بند میارن.این همه کفر و مزخرف میگن به نام حسین....دنبال چی هستن؟ این روزها بیشتر از قیمه های محرم خوشم میاد تا چیز دیگه...
پ.ن.2. رفتم کرمانشاه و بازم اذیتم کردند.همه ی امضاهامو گرفتن جز 2تا....حالا نمی دونم تکلیف چیه....
پ.ن.3. تو راه کرمانشاه،اتوبوس یه جا وایساد.من یهو بی دلیل دلم گرفت.بغض کردم.نفهمیدم چی شد...یه نفر و می خواستم که بخندونتم.لوسم کنه.دعوام کنه و بگه که ناراحت نباش...اما فهمیدم چقدر تنهام. هر چی به لیست گوشیم نگاه کردم دیدم کسی نیست که بخوام بهش بزنگم.بغضم ترکید.ایستادم و گریه کردم....
پ.ن.4. برگشتم تهران،دوباره همون روزای قبلی...اما این کار احمقانه ی حمله به سفارت انگلیس باعث شد که خیلی چیزا خراب بشه.حالا همه دارند می بندند سفارتشونو. انگار من ممنوع شدم که از ایران برم....
پ.ن.5. نمی تونم برم شمال چون کلاس دارم،چون امتحان دارم...
پ.ن.6. حال این روزام عجیبه،بهم میگن بداخلاق شدی، نمی دونن که اینجوری عادیم....
پ.ن.7. کاش زودتر میرفتم....
پ.ن.8. یه سری اتفاقا واسه من تکراریه...عادت کردم بهش...
پ.ن.9. خواستم که عاشقانه بگم وگرنه حال این روزهای من چیز دیگری است...
من از هزار هزار رویا،
کابوسی را می خواهم
که عطر تو از آن بیاید بانو! اما
عجیب خبری نیست.
این شب ها،
همیشه میان خواب هایم
در حال دویدنم،
که شاید،
به این خیال های دور نزدیکتر شوم...
اما جز تنهایی و سکوت و سردی
اتفاقی
در لحظه های کوتاه خواب نمی افتد...
بی فایده است بانو!
شب دراز است
و پاییز امسال زمستانی...
پ.ن.1. داره یه سری اتفاق میافته...
پ.ن.2. یه سری حرف هایی هست که نمیشه گفت....
پ.ن.3. فقط یک نفر نظر میده در مورد وبلاگ و نوشته هام...معلوم نیست بقیه چیکار میکنن...
پ.ن.4. حس عجیبی دارم...